فرمانده چمران

شهیدی که بعد از ترکش خوردن، در معرکه ی جنگ به رگ و خون هایش دستور داد بیرون نریزند

#شهید_مصطفی_چمران

حجه الاسلام پناهیان :
خاطره ای را خود آقای چمران نوشته از نبردش و می گوید:
من دیدم بچه ها را فرستادند جلو که بروند به سمت عملیات یک دفعه دیدم تانک های عراقی دارند بچه ها را دور می زنند…
من به اطرافیانم و معاونم و محافظم گفتم: این تانک ها نباید بچه های ما را دور بزنند..
این ها می خواستند بگویند که نیرو نداریم…
گفتم: من که هستم خودم میروم!!
معاونم گفت: من می آیم..
گفتم: نه تو به هیچ وجه نباید بیایی…
محافظم گفت: من حتما می آیم…
گفتم: نه…من آدمی نیستم عقب بنشینم و محافظم تیر بخورد این قدر محافظ بازی در نیاورید…
ولی او همراه من آمد…
ما رفتیم یک گردانی به ما نزدیک می شدند، ما این ها را مشغول کردیم طوری جلوی این ها عمل کردیم که این ها فکر کردند ما کلی نیرو هستیم و اول باید حساب ما را برسند و بعد بچه ها را دور بزنند، این ها را منحرف کردیم…

محافظ من پشت سرم می گفت: تانک ها تا ۳۰ متری ما آمدند..اعتنا نکردم
گفت: تا ۲۰متری ما رسیدند..اعتنا نکردم…
گفت:تا۱۰ متری ما رسیدند..اعتنا نکردم…
گفت: تانک ها تا ۷متری ما رسیدند…
من برگشتم به سمت تانک ها آتش گشودم…
یک لحظه از صدای گلوله هایی که شلیک می شد فهمیدم محافظم به شهادت رسیده چون فقط صدای کلاش من می آمد..
البته چند متر آن طرف تر از پشت هر تانکی تعداد زیادی نیرو های مخصوص دشمن بیرون می آمدند و به سمت من شلیک می کردند و من افتان و خیزان در مقابلشان به نبرد می پرداختم…
۲ جای بدنم با ترکش گلوله ی تانک و با تیر گلوله مجروح شد، خون فوران می کرد..
دیدم دارم بی حس می شوم، به رگ پای خودم و به خون قلبم دستور دادم بسته شوید و خون نریزید… من شما را نیاز دارم و هر دو اطاعت کردند و من به جنگ ادامه دادم..
این گردان با نیرو هایش را تار و مار کردم.. سوار شدم رانندگی کردم آمدم اهواز…
رفتم بیمارستان گفتم: من مجروح شدم..
توی بیمارستان بعد از مداوای ابتدایی گفتم: اتاق من را ببرید در همان اتاق فرماندهی..
گفتند: آن جا بیمارستان ندارد..
گفتم: هر کاری می خواهید آنجا بکنید من باید فرماندهی ام را بکنم….

توسط | ۱۳۹۶-۱۲-۲۳ ۲۰:۱۷:۱۲ +۰۳:۳۰ ۲۳ام اسفند, ۱۳۹۶|شنبه های شهدایی|بدون دیدگاه

درباره نویسنده:

دیدگاه خود را بنویسید