دیدار با خانواده شهید مهدی بابائیان

پدر شهید سرافراز مهدی بابائیان:

تو همین منزل محل تولد مهدی است و ما پنجاه سال است در همین محل ساکن هستیم..
من خیلی سختم است از مهدی بگویم چون میترسم مدیون بچه های دیگرم بشوم…
من به یاد دارم یک زمستانی هوا خیلی سرد بود…
خیلی خیلی سرد بود…
مهدی یک پیراهن کرم داشت و یک شلوار سرمه ای…برعکس آن هم، یک پیراهن سرمه ای و یک شلوار کرم داشت…
همیشه آنها را. میپوشید…
او با همین یک پیراهن و یک شلوار می آمد مغازه من…

برف می آمد…
گفتم: بابا یک کاپشن بخر…
گفت: نه…من بروم چهل-پنجاه تومن بدهم یک کاپشن بخرم..
گفتم: باباجان هوا سرده!
گفت پس میروم بخرم…گفت یک مصطفایی آنجا بود یک کاپشن هایی خریده هفت تومن…کاپشن های خوبی است…
رفته بود و یکی از آنها خریده بود…

خداوند یک بینشی به این بچه ها داده بود که خب بعضیشان واقعا از پیرمرد های چهل پنجاه ساله جلو بودند…
جسارت!!
جسارت عجیب[داشتند]…

یک نانوایی تافتون هست این پشت…آن نوقع در هایش تخته ای بود…
شب تخته هارا میگذاشت..قفل میکرد و می رفت…یعنی از آن در های چوبی قدیم بود…
صبح آمد…
حالا کی؟
یک سال مانده بود به انقلاب پیروز شود…
صبح آمده بود و دیده بود با خط درشت و با گچ نوشته اند مرگ بر شاه…
این بنده خدا دست پاچه شده بود و داد و بیداد که کی این را نوشته…
خدا لعنت کند این همسایه ها را…
میخواهند من را اذیت کنند…
سریع پاکش کرد…
خلاصه تحقیق کرد و به او گفته بودند که مهدی باقی شب آمده و نوشته…
حالا چند سالش بود؟
من فکر میکنم چیزی حدود ده دوازده سال بیشتر نداشت…

شهدا چیز دیگری اند…ظاهر هم نگاه میکردی همین جمعیت معمولی بود…الان هم اینطور نیست که بین شما ها نباشد…بین شما هم هست…
همین نیروی جوان است که برای ایران مصونیت آورده….

یک مقدار از بچگی اش بگویم…
وقتی نوزاد بود، نصف شب بلند میشد و گرسنه اش می شد…
آن موقع ساختمان ما سه اتاق کنار هم بود..
شیشه ها هم پلاستیکی نبود…
میگرفت تند تند میخورد و تا مادرش غافل میشد میزد گوشه ی دیوار و خوردش میکرد…

از آخرین اعزامش بگویید؟

دفعه ی چهارمش بود که میرفت…
دفعه اول و دوم با گروه سرود رفت…
دفعه سوم برای تدارکات رفت…
در بسیج آموزش دیده بود…آمد و خیلی خوشحال بود…
گفتم: چیه بابا؟
گفت: ببین نوشته رزمنده…

دفعه آخری که آمده بود من از بازار عمدم و از دور دیدم  که دو نفر با لباس نظامی خاکی ایستاده اند…
از قواره فهمیدم که یکیشان مهدی است…
سلام کرد، دوستش هم سلام کرد و با هم احوال پرسی کردیم و گفتم: کی آمدی بابا؟
گفت: یک ساعته…
من نظرم این بود که چون دو تا از بچه های مسجد، یکی به نام دهقان پور و یکی به نام کمانکش شهید شده بودند و حجله ی آنها را دم در زده بودند مهدی حجله ی رفیق هایش را نبیند و من مقدمه سازی کنم…
نگو که او اول رفته مسجد و آنجا دیده و حالش گرفته شده…
بعد از احوال پرسی و دیده بوسی گفتم: کی آمدی؟
گفت: کاش نمی آمدم…
مادرش گفت تا صبح از ناراحتی اینکه دوستانش شهید شدند خوابش نبرده…
فردایش رفت و با یک گروهی از لشگر امام حسین(ع) به مشهد رفتند و از آن طرف رفت جبهه و دیگر شهید شد…
آخرین دیدارمان همان شب بود …
من همان لحظه حس کردم که دیگر این بچه جواز شهادت را گرفته و رفت و شهید شد ..

هفده سال و نیم اش بود که شهید شد…
یازده سال مفقودالاثر بود و در تفحص پیدا شد…

 

توسط | ۱۳۹۶-۱۲-۲۳ ۱۹:۵۹:۲۰ +۰۳:۳۰ ۲۳ام اسفند, ۱۳۹۶|شنبه های شهدایی|بدون دیدگاه

درباره نویسنده:

دیدگاه خود را بنویسید